اولین مریضی پسر ما
سشنبه عصری با مامی جون رفتم پیش الهه جون ماشاالله مبین هم بزرگ شده بود خیلی خواستنی شده اونجا با هم بازی کردید بعد رفتیم بیمارستان دیدن مادر ولی من شما رو نبردم داخل بیچاره مادر هم به خاطره ریه هاش عملش افتاده برای دوشنبه . سرما هم خورده دکتر اجازه عمل نداده تا دوشنبه اگه خوب بشه عمل میشه. وقتی از بیمارستان اومدم خونه دیدم بی قرار شدی و تب داری خیلی ترسیده بودم تبت رو 39 درجه بود وقتی بغلت میکردم از داغی بدنت من خیس عرق میشدم خیلی سخت بود برای کسی که تا الان تجربه نداشته باشه. ساعت 3 صبح هم نمی تونستم به کسی زنگ بزنم تا بپرسم شانس منم اینترنت قطع بود نشد اطلاعات بگیرم برای پایین اوردن تبت.کوچکترین صدایی میومد از خواب می پریدی و جیغ میزدی حتی می ترسیدم نفس بکشم اون شب هم بابایی یه خرپفی میکرد که نگوووووووووووووووووووووووووووو . صبح بردمت دکتر دارو دادو گفت ویروس 3روزه هست وزنت 8100 شده بود از طرفی هم بدنت حسابی سوخته خیلی وحشتناکه. با وجودی که زود به زود عوضت می کنم نمی دونم چرا مامی جونت میگه بخاطره دندون دراوردن جیشت اسیدی شده سوختی. دیروز پوشکت نکردم فقط کارم لباس شستن شده بود تا اونو میشستم بعدی کثیف میشد خاله من هم اومد دیدنت عزیز دلم ایشالله که دیگه مریضیتو نبینم وقتی که میبینم بی حال هستی بغضم میگیره به شیر هم بی میل شدی . دکتر هم گفت که دیگه غذا دادن رو شروع کنم خیلی مزه داد برای اولین بار با قاشقت بهت لعاب برنج دادم بعد خاله نگین و مامی جونت دیشب پیش ما موندن اصلا حوصله نداشتی بد قلقی میکردی خدا کن زود خوب بشی پویان پسر خاله بابایی هم مریض شده بستری کردن بیمارستان.






اولین مریضی پسر ما
